تبليغاتX
بنام آنکه اشک را آفرید

خدا گریه ی مسافر رو ندید

دل نبست به هیچ کس و دل نبرید

آدم و برای دوری از دیار

جاده رو برای غربت آفرید

جاده اسم منو فریاد میزنه

میگه امروز روز دل بریدنه

کوله بار حسرت خاطره ها

روی شونه های لرزون منه

 

+ رقم خورده در سه شنبه هفتم خرداد 1387لحظه ی مرگ 18:5 به جرم یگانه |

 

 

اگه با دیدن من غم تو دلت جا می گیره

می میرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره

+ رقم خورده در پنجشنبه دوم خرداد 1387لحظه ی مرگ 10:47 به جرم یگانه |

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...؟

 

 

+ رقم خورده در پنجشنبه دوم خرداد 1387لحظه ی مرگ 10:39 به جرم یگانه |

بنام آنکه اشک را آفرید تا سر زمین عشق آتش نگیرد

 

سلام

 

من دوباره اومدم...

+ رقم خورده در چهارشنبه یکم خرداد 1387لحظه ی مرگ 21:36 به جرم یگانه |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه ی جانم گل یاد تودرخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نرمیدم،نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم،همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم،نتوانم

اشکی از شافرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای د ر دامن اندوه کشیدم

نگسستم،نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

فریدون مشیری

+ رقم خورده در چهارشنبه یکم خرداد 1387لحظه ی مرگ 20:43 به جرم یگانه |

نباشم گر در این محمل

چه غم دیوانه ای کمتر

 

خوش آن روزی که از خاطر ها روم

افسانه ای کمتر

 

چه خواهد شد گر نباشد چو من مرغ خنگویی

نوایی کم غمی کم ناله تی مستانه ای کمتر

 

ز جمع خود برانیدم که همدردی نمی بینم

میان آشنایان جهان بیگانه ای کمتر

+ رقم خورده در چهارشنبه یکم خرداد 1387لحظه ی مرگ 20:13 به جرم یگانه |

من یگانه 18 ساله از تهران هستم.این وبلاگ هم برای همه ی عاشقای عشقه.امیدوارم خوشتون بیاد.